تبليغاتX
قدم قدم تو آسمون

از دلم پنجره ای ست

ای همیشگی ترینم...

تمام فعل های ماضی ام را ببر

چه درگذر باشی چه نباشی

برای من...

استمراری خواهی بود

من هر لحظه تو را صرف می کنم ...

+ تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 19:17 نويسنده uldooz
تو میروی و من فقط نگاهت می کنم

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

بی تو یک عمر فرصت برای گزیستن دارم

اما...

برا ی تماشای تو همین یک لحظه باقی است!!!

+ تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 16:38 نويسنده uldooz

        خدا دلخورم...

هم از تو ،هم از خودم...

 

 

 

 

اولدوز نوشت:کلی حرف دارم ولی کسی رو ندارم بهش بگم...:(

اولدوز نوشت۲:فردا تولدمه!!!

+ تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 21:47 نويسنده uldooz
اگر دیدی دنیا برایت مفهومی ندارد

تحمل کن

شاید خودت دنیای کسی باشی!!!

 

 

 

من چیز زیادی نمی خوام،توقع اضافی ندارم فقط می خوام ببینمت ...فقط یه نگاه،یه چند دقیقه... ولی اینم برام زیاد می دونن!

فقط تقصیرم اینه که دلم تنگته...

یادت نره برام یه قول دادی،ها!

*یکی از دوستای هم سن و سالم مزدوج شده!مبارکه!!!

 

+ تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 20:11 نويسنده uldooz

 

می ترسم از اینکه این احساسم نسبت به تو به کینه و نفرت تبدیل بشه!!!

+ تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 23:20 نويسنده uldooz |
لحظه هارا خواستم برای با تو بودن

لحظه ها مرا بی تو خواستند

لحظه ها پیروز شدند

 ولی...

سکوتم آنقدر فریاد برسر لحظه ها خواهد زد

 که با گذشتنشان نتوانند

یاد تورا از خاطرم ببرند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا از اون بالا خیلی مقاوم به نظر می رسم که اجازه میدی این همه اذیت بشم؟

دلم تنگه ...دوسال پیش یادم میاد...باز همون چار دیواری بود...از اولین هات بودم...ولی تو آخرینم شدی!*

از وقتی فهمیدم... این دلکم آروم نداره،چشام هرشب بارونیه،بغضم هر دم کنارمه،چه حالی دارم من !

اونایی که درکم می کردن دوتا شدن!اینو همین امروز فهمیدم،خودش گفت...گفت:مث تو شدم،اونروز دیدمش و کلی گریه کردم.گفتم:دیدی چه سخته؟منم وقتی دیدمش چشام پر اشک شد ولی تو خیابون که نمیشد گریه کرد!اومدم خونه بغضمو خالی کردم!گفت:....

*حالا از چه جهت گفتم بماند!

خدا کمکم کن...چی میشه خدا!

 

+ تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 16:57 نويسنده uldooz
*امشب خرس کوچولومو بغل کرده و خوابیده بودم...صبحی اشکان میگه:مامان،بیا این دختر خنگتو ببین!پانزده سال داره هنوز با عروسک می خوابه.

ولی کی می دونه که عروسکام با وفاترین های منن!اونا دیدن من واقعی رو،اونا دیدن اشکای پنهونیمو!دلتنگی هامو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دونم چطور مهرت به دلم نشست؟

نفهمیدم چجور تو همه کسم شدی؟

این دلم خیلی به تو وابسته شده

میگم با من بمون!!!

برات میگم از این دلم تورو که دوست داره

واسه دیدن تو یه لحظه آروم نداره

این دلم خیلی به تو وابسته شده

میگم با من بمون!!!

 *این یه تیکه از آهنگیه که عاشقشم،کدشو پیدا نکردم بزارم وبلاگم...

 

+ تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 16:15 نويسنده uldooz
*به من ربطی نداره که نمی دونم کی چی میگه،این روزای دردناک برام کافیه و اعصاب ندارم به حرفای اون اشخاص فکر کنم...

*کاش یه راهی بود برا آروم گرفتنم ، اینجوری خیلی اذیت میشم و هی توهم می زنم.توهمات شیرین ولی تلخ!یه تصمیم دارم برا ین مدت که شاید بتونه یه مرهمی بشه برام...باید به خاطر اون از کسی که ازش متنفرم  خواهش کنم که...

حواسم جمع نیس و  داغونم ،اینو حتی معلم ریاضیم هم فهمیده!

*دیگه اشکی هم نمونده تو چشام برا گریه کردن ،هوای ماکو ابریه و دل منم هواش ابریه ، کم مونده برا طوفان کردنش!طوفانی که شاید هیچ دستی نتونه خرابی هاشو تعمیر کنه...

*فک می کنم و متنفر میشم از خودم،برا این که حتی اندازه ی آذین و سنا و ثمین هم لیاقت و( ...)ندارم !

*خدا من می مردم مگه چند نفر ،چند روز ناراحت می شدن؟خدا متنفرم از دنیات...برا چی اومدیم این دنیای لعنتی من نمی دونم!

 

+ تاريخ دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 16:53 نويسنده uldooz
می دونستم یه روزی از دستش میدم،ولی فک نمی کردم به این زودی باشه...می دونستم به روز"..."می افتم،خدا کمکم کن...

اینکه کاری از دستم  برنمیاد،نمی تونم کاری بکنم اذیتم میده ولی چیکار می تونم بکنم؟

+از خواب بلند میشم،هنوز تازه چشامو باز کردم که صدای یه آهنگی میاد ...چشام پر  میشه و اشکام میریزن،با خودم میگم :به زودی این میشه آهنگ من!می خوام گریه کنم ولی کجا؟...بلند میشم ،اشکامو پاک می کنم و میگم :من میرم حموم!میگن:صبونه؟میگم:نمی خوام...آبو باز می کنم و بغضم می شکنه...خیلی بده که برا خالی کردن دلت جایی جز زیر دوش نداشته باشی!!!

+حالم خرابه ولی چاره ای جز اینکه رفتنشو ببینم ندارم!

+هیشکی درکم نمی کنه،یا مسخره می کنن یا می خندن یا میگن دیوونه ای ها

+من کلی حرف دارم ولی نمی تونم به زبون بیارم...

+شاید برا خود تو هم مسخره میاد؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزی که میری ،خبرم کن بیام،بعد تو بری و من بمونم و اشکام...

 

+ تاريخ جمعه 25 فروردین1391ساعت 17:11 نويسنده uldooz

شنیدن و سکوت، دو کلمه ی هم خانواده اند!

و پایه اصلی رفاقت اند!!!

زیرا...

فقط یک دوست واقعی است،

که می تواند تو را بشنود وقتی که ساکتی...!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...

وقتی دوری،نزدیک ترینی!

وقتی نزدیکی، دورترین!

 

+ای دور ترینم،نزدیک ترینمی...

+این قانون تو کدوم کتاب نوشته؟می خوام بسوزونمش...

+وقتی پست قبلی رو می نوشتم تو شوک بودم،حالا خوبم...تشکر می کنم از کسی که خوبم کرد!

+ تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 14:55 نويسنده uldooz